-بارِئُ الْمَسْمُوكاتِ وَداحِى الْمَدْحُوّاتِ وَجَبّارُالْأَرَضينَ وَالسّماواتِ، قُدُّوسٌ سُبُّوحٌ، رَبُّ الْمَلائكَةِ وَالرُّوحِ، مُتَفَضِّلٌ عَلى جَميعِ مَنْ بَرَأَهُ، مُتَطَوِّلٌ عَلى جَميعِ مَنْ أَنْشَأَهُ يَلْحَظُ كُلَّ عَيْنٍ وَالْعُيُونُ لاتَراهُ. كَريمٌ حَليمٌ ذُوأَناتٍ، قَدْ وَسِعَ كُلَّ شَىْ‏ءٍ رَحْمَتُهُ وَ مَنَّ عَلَيْهِمْ بِنِعْمَتِهِ.

-اوست آفريننده آسمان‏ها و گستراننده زمين‏ها و حكمران آن‏ها. دور و منزه از خصايص آفريده‏هاست و در منزه‏بودن خود نيز از تقديس همگان برتر است. هموست پروردگار فرشتگان و روح؛ افزونى‏بخش آفريده‏ها و نعمت ده ايجاد شده‏هاست. به يك نيم نگاه ديده‏ها را ببيند و ديده‏ها هرگز او را نبينند. كريم و بردبار و شكيباست. رحمت‏اش جهان‏شمول است و عطايش منّت‏گذار.

امام کاظم علیه السلام و هدایت کنیز هارون

امام کاظم(ع) وهدایت شدن کنیز هارون هارون، امام کاظم ـ علیه السلام ـ را به زندان طویل المده محکوم کرد و علاوه بر این خواست تا آن حضرت را تحت فشار روحی شدید قرار دهد و حضرت را در انظار مردم گناه کار جلوه دهد. لذا کنیزکی بسیار خوش سیما و زیبارو را نزد امام موسی بن جعفر ـ علیه السلام ـ فرستاد تا بلکه امام کاظم ـ علیه السلام ـ که سالها از همسران خود دور است دستی به سوی کنیز دراز کند و هارون با این بهانه امام را بکوبد.

چون کنیز روانه زندان شد امام ـ علیه السلام ـ پرسید: این زن کیست؟
فرستاده هارون: کنیزی است که هارون آن را از باب هدیه برای خدمت به شما فرستاده است.
امام کاظم ـ علیه السلام ـ : «بَل اَنْتُم بِهَدِیَّتِکُم تُفْرَحُونَ» من احتیاجی به این زن و امثال او ندارم.
هارون: ما با اختیار او و به رضای وی او را حبس نکرده‎ایم. جاریه باید در کنار تو بماند.
زندان ماند و کنیزک زیبا رو و امام موسی بن جعفر ـ علیه السلام ـ و صدها چشم جاسوس که از روزنه‎ها امام را تحت نظر داشتند.
مدتی گذشت ناگهان جاریه را دیدند که سر به سجده گذارد و ناله و شیون می‎کند و فریاد می‎زند: «سُبُّوحٌ، قدوسٌ.»
هارون: بروید کنیز را نزد من آورید.
چون کنیز را آوردند دیدند که بدنش می‎لرزد و نظر به آسمان می‎کند.
هارون: ای کنیز! ترا چه شده است؟!
کنیز: من امر عجیبی دیدم. وقتی که مرا در زندان گذاشتند و رفتند. هر چه دلربائی کردم تا حضرت را متوجه خود سازم مؤثر واقع نشد و امام ـ علیه السلام ـ دائماً مشغول نماز بود و چون از نماز فارغ شد مشغول به ذکر می‎شد.
عاقبت الامر با ادب جلو رفتم و گفتم: آقا جان! مرا به خدمت شما فرستاده‎اند. آیا حاجتی داری تا برآورده سازم؟
امام ـ علیه السلام ـ فقط اشاره به آسمان کرد و فرمود: تا اینها هستند نیازی به تو ندارم.
به آسمان نگاه کردم. باغی دیدم که نظیر آن را ندیده بودم. باغی پردرخت که اول و آخرش دیده نمی‎شد. باغی مفروش با فرشهای زیبا و حریر، و جاریه‎ها و زنانی را دیدم که در خوشی سیمایی و خوش لباسی نظیر نداشتند. کنیزکانی دیدم که لباس حریر بر تن داشتند و تاجهایی از یاقوت به سر. در دست آنان ظرف‎های بلورین و دستمالهای لطیف دیدم و از هر رنگی غذا حاضر بود.
زنان زیبا رو به من گفتند: ای کنیز ناپاک! از نزد مولای ما دور شو.
من از مشاهده آن همه زیبایی بی‎اختیار به سجده افتادم و مدهوش شدم تا اینکه خادم تو آمد و مرا نزد تو آورد.
هارون: نه! شاید تو به سجده رفته‎ای و خواب دیده‎ای.
جاریه: نه به خدا قسم. پیش از سجده این‎ها را دیدم و برای آن به سجده رفتم. هارون با عصبانیت فریاد زد: ببرید این زن ناپاک را و زندانی کنید تا کسی این حرف‎ها را نشنود.
کنیز از آن پس دائماً مشغول به نماز بود و زبان به ذکر خداوند می‎گرداند.
شخصی از او پرسید: چرا همیشه به نماز و عبادت و ذکر مشغولی؟
کنیز: عبد صالح را این گونه دیدم که همیشه در عبادت خدا بود.
ـ عبد صالح کیست؟
کنیز: مدتی که در زندان کنار امام کاظم ـ علیه السلام ـ ، بودم شنیدم که زنان زیبا روی آسمانی به آن حضرت ـ علیه السلام ـ عبد صالح می‎گفتند.[۱]

پی نوشت

[۱] . مناقب، این شهر آشوب، چ ۳، ص ۳۱۵، طبع نجف


نوشته شده در تاریخ ۱۴ خرداد ۱۳۹۲ - ساعت ۱۰:۱۵ ق.ظ