-فَأَوْحى إِلَىَّ: (بِسْمِ‏اللَّهِ الرَّحْمانِ الرَّحيمِ، يا أَيُهَاالرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ ــ فى عَلِىٍّ يَعْنى فِى الْخِلاَفَةِ لِعَلِىِّ بْنِ أَبى طالِبٍ ــ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَاللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ).

-پس آن‏گاه خداوند چنين وحى‏ام فرستاد: «به نام خداوند همه مهرِ مهرورز. اى فرستاده‏ى ما! آن‏چه از سوى پروردگارت درباره‏ى على و خلافت او بر تو فرود آمده بر مردم ابلاغ كن، وگرنه‏رسالت خداوندى را به انجام نرسانده‏اى و او تو را از آسيب مردمان نگاه مى‏دارد.»

علی ای همای رحمت

گر از ره حقیقت سپرى ره ولا را

نگرى به دیده دل جلوات کبریا را

به طواف کعبه بینى همه جان ماسوى را

شنوى به گوش جان این نغمات جانفزا را

على اى هماى رحمت تو چه آیتى خدا را

که به ما سوى فکندى همه سایه همارا

بود از على مزین به زمانه رایت دین

ز جلالتش حرم را بود این جلال و آیین

چو جمال اوست مرآت پیمبران پیشین

ز کمال اوست روشن دل خاتم النبیین

دل اگر خدا شناسى همه در رخ على بین

 به على شناختم من به خدا قسم خدارا

به جز از نبى به عالم دگرى نمى تواند

که به باغ دین نهالى چو على بپروراند

چو مقام مرتضى را چو نبى کسى نداند

به سریر حق کسى را به جز او نمى نشاند

به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند

چو على گرفته باشد سر چشمه بقا را

به عدوى توست عالم همه جان به سان برزخ

به فلک رسد دما دم ز زمین نواى بخ ‌بخ

نبرد زمانه از یاد جفاى خصم ، آوخ

چو به دست توست جانا ز صراط حق سر نخ

مگر اى سحاب رحمت تو ببارى ارنه دوزخ

به شرار قهر سوزد همه جان ما سوى را

به خدا کسى نیامد چو على ولى ذوالمن

که کند چراغ دین را ز فروغ عدل روشن

چـو عـلـى بـه جاى احمد، که به مرگ مى دهد تن ؟

به جز از على چو نبود به جهان مغیث و مامن

برو اى گداى مسکین در خانه على زن

 که نگین پادشاهى دهد از کرم گدا را

به خدا کسى که پوشد به تن از ولاش جوشن

 کند از کرم کریمش ز عذاب حشرایمن

شودش حساب آسان بودش جحیم گلشن

ز کرامتش عجب نى که کرم کند به دشمن

به جز از على که گوید به پسر که قاتل من

چو اسیر توست اکنون به اسیر کن مدارا

چو على کسى نیامد که شود به نفس غالب

چو على کسى نباشد به صراط و عدل طالب

به جز از على نبى را نبود وصى و نایب

چو على کسى نباشد به فضایل و مناقب

به جز از على که آرد پسرى ابوالعجایب

که علم کند به عالم شهداى کربلا را

چو شرار عشق جانان شده از ازل فروزان

دل عاشقان گدازان شده چون لهیب سوزان

همه سر به کف در این راه سمند عشق تازان

نظرى کن از حقیقت به گروه سرفرازان

چو به دوست عهد بندد ز میان پاکبازان

چو على که مى تواند که به سر برد وفارا

در بحر انما را به سخن نمى توان سفت

مه آسمان دین را نتوان به ابر بنهفت

ز شکوفه زار طبعم گل مدح دوست بشکفت

چو ولایت على را شه انبیا پذیرفت

نه خدا توانمش خواند، نه بشر توانمش گفت

متحیرم چه نامم شه ملک لافتى را

به زمانه نیست کس را به از این مقام رفعت

که على کند عطایش به کرم نشان دولت

بودم امید احسان ز مقام آل عصمت

که ز مرحمت دهندم به زمانه تاج مدحت

به دو چشم خونفشانم هله ، اى نسیم رحمت

که ز کوى او غبارى به من آر توتیارا

على اى که داده رجحان ز عطاى خود خدایت

به جهان آفرینش زده سکه ولایت

تویى آن امید هستى که ز پرتو عطایت

شده عدل ، سایه گستر شده جاودان لوایت

به امید آن که شاید برسم به خاک پایت

چه پیامها که دادم همه سوز دل ، صبا را

على اى خلیفة اللّه ، على اى بزرگ انسان

که بود قضا به امرت ، قدرت مطیع فرمان

سر طاعت تودارد به سپهر، مهر تابان

ز تو مى رسد به درمان همه درد دردمندان

چو تویى قضاى گردان به دعاى مستمندان

که ز جان ما بگردان ره آفت قضارا

به مقام و جاه احمد، به خداى هر دو عالم

که ولایت على شد سبب نجات آدم

نبود چو حصن مهرش به جهان حصار محکم

بودم امید احسان ز على ولى اعظم

چه زنم چو ناى هر دم ز نواى شوق او دم

که لسان غیب خوشتر بنوازد این نوارا

دل بینوا ندارد به زمانه غیر آهى

که به جز على نباشد به خدا مرا پناهى

به جز از طریق مهرش ننهم قدم به راهى

مگر آن امید جانم کند از کرم نگاهى

همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهى

 به پیام آشنایى بنوازد آشنا را

على اى مراد مردانى ایا خجسته کوکب

که ز لعل جانفزایت شده جام دل لبالب

چو به مدح توست عمرى به ادب گشوده ام لب

مددى که ره بیابم به حریم دوست یارب !

ز نـواى مـرغ یـاحـق بـشـنـو کـه در دل شـب

غـم دل بـه دوسـت گـفتن چه خوش است شهریارا


نوشته شده در تاریخ ۱ آبان ۱۳۹۲ - ساعت ۷:۰۸ ب.ظ