-فَأَوْحى إِلَىَّ: (بِسْمِ‏اللَّهِ الرَّحْمانِ الرَّحيمِ، يا أَيُهَاالرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ ــ فى عَلِىٍّ يَعْنى فِى الْخِلاَفَةِ لِعَلِىِّ بْنِ أَبى طالِبٍ ــ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَاللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ).

-پس آن‏گاه خداوند چنين وحى‏ام فرستاد: «به نام خداوند همه مهرِ مهرورز. اى فرستاده‏ى ما! آن‏چه از سوى پروردگارت درباره‏ى على و خلافت او بر تو فرود آمده بر مردم ابلاغ كن، وگرنه‏رسالت خداوندى را به انجام نرسانده‏اى و او تو را از آسيب مردمان نگاه مى‏دارد.»

مردم کوفه منتظر بودند

مردم کوفه منتظر بودند

دستهاشان پر از تهاجم سنگ

کاروانی اسیر می آمد

سخت آشفته از کشاکش جنگ

کاروان خسته، کاروان زخمی

کاروان از غروب بر می گشت

مردها روی نیزه و زنها

چشمشان لحظه لحظه تر می گشت

کاروان اندک اندک آمد پیش

ساربان خسته، ناقه ها عریان

بغض سر خورده در گلو می خواست

که ببارد غریب چون باران

آسمان از غبار پر می شد

کوفه در کوچه هاش گل می زد

کوفه کِل می کشید و می خندید

مردی آنسوترک دُهُل می زد

این یکی سنگ و آن یکی با چوب

این یکی شاد و دیگری خوشحال

هرکسی هرچه داشت می انداخت

تا بریزد ز کودکان پر و بال

کودکانی ز نسل یاس سپید

یادگاران آب و آئینه

وارثان همیشه ی نیلی

داغداران میخ در سینه

دستشان خسته از تب زنجیر

ردّی از تازیانه ها بر پشت

داد زد دختری که ها! بابا!

درد این بار دخترت را کشت

دخترک دلشکسته از طوفان

خیزران خورده و پریشان بود

از بس افتاده بود روی زمین

دست و پایش پر از مغیلان بود

دست های سخاوت عباس

یا بلندای قامت اکبر

یاد می آمدش به هر قدمی

خنده ی نازک علی اصغر

 زیر گرمای نیم روزی داغ

تر نکرده کسی گلویش را

روی این خاک تشنه گم کرده

دست دریایی عمویش را

گفت بابا چرا نمی آیی

به سراغ دل پر از خونم

چشم هایت نمی گشایی حیف!

روی چشم همیشه محزونم

من فدای سر پر از خونت

روی نیزه پدر دعایم کن

جان عمّه فقط همین یک بار

آه، چیزی بگو صدایم کن

عمّه بی تو چقدر دلگیر است

داغ ها گر گرفته دور و برش

زیر باران سنگ محکم تر

بچّه ها را کشیده زیر پر


نوشته شده در تاریخ ۹ آذر ۱۳۹۲ - ساعت ۸:۱۸ ب.ظ